8.my bio

بیمارستان عجیب شلوغ بود...شانس منه دیگه...

ازه یه طرف صدای پچ پچ بیمارا و بچه ای که برای زدن یه آمپول آسمونو زمینو به هم دوخته و از دست پرستارا و پدرش فرار کرده بود..

از یه طرف مجروح تصادفی که وضعش وخیم بود..

پسرک جوونی بود.. میگفتن به خاطر مصرف قرصهای روانگردان کنترل خودشو پشت رول از دست داده... خواهر بیچارشم که بعد چند دقیقه ای رسید گریه و زاری میکرد و به دنیا و ادماش بد و بیراه میگفت..

هه...بعضی وقتا بهتره سرمونو برگردونیم و یه نگاه به خودمون بندازیم... اخه اون قرص روان گردان خورده به عالم و ادم چه ربطی داره خواهر من...

تو همین حال و هوا بودم که پیر مردی کاغذ مچاله ای سمتم گرفت و خواست شمارشو براش بخونم..

کاغذ مچاله رو باز کردم به سختی میشد خوند...نفر بعد اون بود... کاغذو بهش دادم ..کلی دعام کرد و گفت الهی عاقبت به خیر شی دخترم...

شاید به نظر حرف ساده ای بیاد ولی وقتی اینو بهم گفت تموم دردهام رو فراموش کردم.. به قدری خوشحال بودم که خدا میدونه..

یه نگا به مانیتور انداختم...وای هنوز کلی مونده بود تا نوبتم شه..

بلندشدم رفتم بیرون... واقعا صدای سرسام اوری توی سالن پیچیده بود.. افتاب داشت غروب میکرد..

پنج دقیقه ای روی نیمکت توی حیاط نشسته بودم که یه خانم اومد کنارم نشست ...بی سلام علیک و مقدمه شروع کرد به حرف زدن و از بچه کوچیکش که سوءتغذیه گرفته بود تاااا پدرشوهر خواهرش که تازگی فوت شده بود و عروسی برادرش به هم خورده بود گفت... و من فقط با نگاه حرفهاشو دنبال میکردم...

دردم شدید شده بود..اما نمی تونستم وسط حرفهای اون ول کنم برم...حتما ناراحت میشد...

انگار ادمها این روزا واقعا یکی که به حرفهاشون گوش بده کم دارن...فقط گوش بده...همین

بعد از مدتها حرف زدن شوهرش صداش زد و بدون اینکه از من خداحافظی کنه بلند شد رفت... زن عجیبی بود...

منم بلندشدم رفتم.. مثل اینکه کم کم نوبت من بود...

وقتی رفتم داخل بایه دکتر جوون و تازه کار و البته نابلد مواجه شدم..

بیماری منو فشار عصبی تشخیص داد... البته اون تنها نیس که اینو میگه و من نمیدونم چرا همه این فکرو میکنن درصورتی که من کاملا آرومم ... هرچند امروز عصر یکی خیـــــــــــلی اذیتم کرد ولی خب خودشم آرومم کرد..لبخند

اما من شک ندارم زخم معده دارم... باکلی اصرار راضی شد و برام ازمایش نوشت تا مطمئن شم زخم معده نیس...

خودش تیک عصبی داشت و مدام انگشتهاشو روی میز میزد و کتفشو تکون میداد ...

وقتیم اومدم خونه, داروهایی که اون گفته بود دست نزدم و یه دونه رانیتیدین با اینکه از خوردنش بدم میاد انداختم بالا...

نمیزارن که بعضیا... هی میگن برو برو برو ..بیا رفتم..چشمک

حالا یه بار دیگه هم باید برم پیش دکتر خودمون...البته وقتی از مسافرت برگرده... هر چی باشه اون بهتر میفهمه حرف منو...

خب دیگه خیلی حرف زدم... شب خوشبای بای

/ 4 نظر / 37 بازدید
محمد

زبونش لال شه اونکه اذیتت کرد[نیشخند]

شادمانه

وصف روشنی از بیمارستان کردید