2.my bio

نصف شبه  و طبق معمول همه خوابن و طبق معمول من جریمه شدم که تا الان بخونم...نگران

تاچند لحظه پیش هم قبل از اینکه بیام بنویسم دینامیک رو بالاخره هرطوربود تموم کردم...اوه

از برنامه عقب افتادم... به خاطر کاری که نباید میکردم و کردم و شدت بخشیدن به هجوم خاطره های گذشته...ناراحت

خاطره های خوب وشیرینی هستن برام اما نمیدونم چرا هروقت بهشون فکر میکنم دیگه نمیشه جلو سیل اشکهامو گرفت...خنثی

تمام تمرکزی رو که تو اون مدت به دست اورده بودم رو با به یاد اوردن خاطره های گذشته پاک از دست دادم...

اما باید برگردم ...

باید برگردم به درس...

باید تمرکزمو برگردونمو دیگه هیچ وقت به گذشته فکر نکنم تااااااا وقتش...

نباید فکرکنم چون... نصف حالمو خوب میکنه... نصف حالمو بد...

چون... مادرم میفهمه... میفهمه به چی فکر میکنم و واسش میشه تشنج...

چون... اگه بهش فکرکنم هوش و حواسی نمیمونه که خرج عبور از مسیر و پل رسیدن بهش بکنم...

پس خانوم دکتر یادت باشه دیگه حق نداااری به گذشته فکر کنی....ابرو

حـــــــــق ندااااااااااری...کلافه

الان هم برو بخواب...متفکر

فردا باید زود بیدارشی...یول

/ 6 نظر / 26 بازدید

ممنون: ( ولی چیزی توش نبود

دخترک پاییز

شما یک آسمان باران نابی برای خشکی چشم خرابی میان کاسه های خالی ما نزول قطره های مستجابی . . . ولادت امام رضا(ع) بر شما مبارک..[گل]

مرسی همشونو خوندم [ناراحت]برام دعا کن

رها خانومی

ديدی غزلی سرود؟ عاشق شده بود. انگار خودش نبود عاشق شده بود. افتاد.شکست . زير باران پوسيد آدم که نکشته بود . عاشق شده بود